ماه
اگر ماه بودم ؛ به هرجا که بودم ؛
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ؛ به هرجا که بودی؛
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ؛به هرجا که بودم
مرا می شکستی ؛ مرا می شکستی !
اگر ماه بودم ؛ به هرجا که بودم ؛
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ؛ به هرجا که بودی؛
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ؛به هرجا که بودم
مرا می شکستی ؛ مرا می شکستی !
|
|
|
دوستت دارم بیشتر از آنچه كه تصور میكنی دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم. عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی جز تاریكی و سیاهیندارد! دوستت دارم چونكه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ، دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی! تنها آرزویم این است كه تا آخرین لحظه زندگی ام در كنارتو باشم و جز این از خدایخویش هیچ آرزویی را ندارم عزیزم این قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است از طرف من بهتو! از تمام دنیا تنها همین قلب كوچك را دارم ، همین و بس! عزیزم تا پایان با تو می مانم چونكه تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی! آموختی كه عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن! عزیزم به جز تو كسی برای من دوست داشتنی نیست و به جز تو كسی لایق این قلب بی طاقت من نیست هر جای دنیا كه هستی بدان كه در این دنیای بزرگ كسی هست كه عاشق و دیوانه تو می باشد ! عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ، پر از لیلی ومجنون است، اما همه عاشقان یك سو ، و من و تو نیز یك سوی دیگریم! عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا تو را عبادت میكنم! عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست! تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا كه می نگرم تو را میبینم . دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست! مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشكهای تو! با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است! عزیزم دوستت دارم … چون كه در میان اینهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را ! عزیزم دوستت دارم… چون كه این قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كردهای و نگذاشتی هیچ كس دیگر قلب مرا از تو بگیرد ! اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پر از دوست داشتن میگویم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و به منبنگرند و شرمنده شوند
|
به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده تو این تنهایی تلخ من و یک عالمه یاد نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد برای بودن من به خود رنگ فنا زد چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن برای اون که سایه س همیشه رو سر من کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کردمنو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد بدادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کینپرس از چی گرفته به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم هنوز سالار خونه س پناه منه دستاشسرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاشبه دادم برس ای اشک
|
هر چیزی که دارای حد و مرز است تو را اسیر می سازد . تو باید از تمام حد و مرزها فراتر روی . انگاه که به مرحله ای برسی که در ان وجودت با هیچ حد و مرزی روبرو نباشد و بی هیچ تعریف و چارچوبی فقط باشی ، آن گاه که از تمام حد و مرزهای ذهن و بدن فراتر بروی ، وارد دنیای دریاگون می شوی . |
ولي براي اينكه از دلش در بياري
شايد هيچ وقت فرصتي نباشه
به خاطر كی زنده هستی؟ با اینكه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم
"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ كس. پرسید پس به خاطر چه زنده
هستی؟ با اینكه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یك بغض غمگین گفتم به
خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیكه اشك
تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسی كه به خاطر هیچ زنده
است.
اگر یه فرصت دیگه به من می دادی
این بار بهت می گفتم که برات می میرم
این بار بهت میگفتم چقدر دوستت دارم
این بار دستاتو محکم میگرفتم
این بار وقتی بغلم میکردی منم محکم بغلت می کردم
این بار دیگه نمی گذاشتم ازم جدا بشی
این بار باهات میومدم تا آخرش
عاشقونه پا به پات
این بار ...

در غروب روزگارم، در حسرت نگاه مهربانت، به باغ تنهایی و غربت قدم گذاشتم؛
چون تو گفتی بیا آمدم، آمدم تا با تو باران را ببویم و بفهمم،
آمدم تا تو بر زخم کهنه قلبم مرحمی باشی،
ای عزیزی که صدایت لحظه ها را به بوی بهار پیوند می زند.
وقتی پر پرواز در آوردی و رفتی، ماه شبهایم با دیگر ستاره ها همنشین شدی،
لحظه هایم سوخت و قاب دل از شکوفه های آرزو خالی شد.
چرا نگاهت را از پنجره های خشک وجودم برداشتی و بیصدا وداع کردی؟
صدای پرستوها را می شنوم که از تو یاد می کنند.
اکنون بغض شکسته را در وجودم قربانی خواهم کرد تا به حرمت تو هرگز نبارد.
من اسیر کوه دردم و خیالم گرفتار خزان چگونه بخوانم و بمانم ای شاهزاده روح و خیالم؛
اگر از سرزمین خسته دلم گذشتی به حرمت خدا و اشکهایم شاخه گلی بر مزار آرزوهایم بگذار
اگر ماه بودم ؛ به هرجا که بودم ؛
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ؛ به هرجا که بودی؛
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ؛به هرجا که بودم
مرا می شکستی ؛ مرا می شکستی !
از دل شب قدم زنان می آیم و می آیم
تا دوقدمی صبح هم آمدم
اما اینجا همیشه گرگ و میش است
هیچ زمان طلوع خورشید، رنگ صبح، شبنم صبحگاهی راندیدم
حسرت روشنائی دارم
اینجا همیشه شب به نیمه رسیده ست
اینجا همه خوابند و من بیدارم
هیچ زمان دو چشم من سرسازش ندارند
غزل غزل رقص در دلم مرده است
قطار قطار احساس از دلم رفته ست
بغل بغل نت های شادی، اسیر در مضراب گیتار زندگی ام شدند
دریا دریا عطش هیجان جوشش و خروش ، در وجودم طغیان دارد
بیم از آن دارم که درحسرت دیدار فردائی روشن
در دهان گود زمین درخاک کشیده شوم
باز هم درتاریکی مطلق
پس تو به دیدارم بیا، توئی که در سرزمین نور و شادی و روشنائی
غرق هستی
سوغاتی از دیار جنبش و شعف برایم باخویش بیار
تو به دیدارم بیا
که دلم بس تنگ است و ره بسته ست