تبليغاتX
امید وآرزوی من

امید وآرزوی من

ماه

اگر ماه بودم ؛ به هرجا که بودم ؛
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ؛ به هرجا که بودی؛
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ؛به هرجا که بودم
مرا می شکستی ؛ مرا می شکستی !

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 10:6  توسط عسل امير  | 

قلب بی طاقت

 

دوستت دارم

بیشتر از آنچه كه تصور میكنی

دوستت دارم و بیشتر از آنچه باور داری عاشق توهستم

بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر دیوانه ای مجنون تو هستم.

عزیزم من محتاج تو هستم

و بدون تو زندگی برایم مفهومی جز تاریكی و سیاهیندارد!

دوستت دارم چونكه میدانم تو نیز مرا دوست میداری ،

دوستت دارم چونكه مرا باور

داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!

تنها آرزویم این است كه تا آخرین لحظه زندگی ام در كنارتو باشم

و جز این از خدایخویش هیچ آرزویی را ندارم

عزیزم این قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من

تنها هدیه ای است از طرف من بهتو!

از تمام دنیا تنها همین قلب كوچك را دارم ، همین و بس!

عزیزم تا پایان با تو می مانم چونكه تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من

ابراز كردی و آموختی!

آموختی كه عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!

عزیزم به جز تو كسی برای من دوست داشتنی نیست و به جز تو كسی لایق این

قلب بی طاقت من نیست

هر جای دنیا كه هستی بدان كه در این دنیای بزرگ كسی هست كه عاشق و دیوانه

تو می باشد !

عزیزم دنیا خیلی بزرگ است ، این دنیا پر از عاشق و معشوق است ،

 پر از لیلی ومجنون است،

 اما همه عاشقان یك سو ، و من و تو نیز یك سوی دیگریم!

عزیزم تو دومین قبله عبادت منی و در همه لحظه ها بعد از خدا تو را عبادت میكنم!

عزیزم بدون تو ،جایی در این دنیای بزرگ ندارم ، و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!

تو همان دنیای منی عزیزم ، به هر زیبایی های این دنیا كه می نگرم تو را میبینم .

دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم ،

 آنقدر دوستت دارم كه دیگر هیچگونه جای

ابرازی برای آن نیست!

مستم از این عشق تو ، و پریشانم از غصه های تو و گریانم از اشكهای تو!

با تو پر از امیدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بینم

با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست ، با تو این دنیا برایم همان بهشت است!

عزیزم دوستت دارم …

چون كه در میان اینهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ،

بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !

عزیزم دوستت دارم… چون كه این قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت

 طلسم كردهای و نگذاشتی هیچ كس دیگر قلب مرا از تو بگیرد !

اینبار با فریاد ، با چشمهای گریان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پر از

دوست داشتن میگویم كه

 دوستت دارم

تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و به منبنگرند و شرمنده شوند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 13:29  توسط عسل امير  | 

به دادم برس

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده تو این تنهایی تلخ من و یک عالمه یاد نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد برای بودن من به خود رنگ فنا زد چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن برای اون که سایه س همیشه رو سر من کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کردمنو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد بدادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کینپرس از چی گرفته به آتش تن زد و رفت تا من اینجا نسوزم با رفتنش نرفته تو خونمه هنوزم هنوز سالار خونه س پناه منه دستاشسرم رو شونه هاشه رو گونمه نفس هاشبه دادم برس ای اشک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 13:27  توسط عسل امير  | 

رودخانه باش

هر چیزی که دارای حد و مرز است تو را اسیر می سازد . تو باید از تمام حد و مرزها فراتر روی . انگاه که به مرحله ای برسی که در ان وجودت با هیچ حد و مرزی روبرو نباشد و بی هیچ تعریف و چارچوبی فقط باشی ، آن گاه که از تمام حد و مرزهای ذهن و بدن فراتر بروی ، وارد دنیای دریاگون می شوی .
پس لازم نیست در چیزی در بمانی و لازم نیست به چیزی دل بسته شوی . چنان رها باش که وجودت از حرکت باز ماند . همچون رودخانه باش . رودخانه از سرزمین های زیادی می گذرد . از دره ها ، کوه ها و جنگل های بسیار زیبا می گذرد اما همچنان به راه خود ادامه می دهد . رودخانه از میان مناظر بسیار زیبا می گذرد بدون آن که دل بسته شود . می رود و می رود تا به دریا برسد .
همچون رودخانه باش ، روان و رها . وگرنه تبدیل به مرداب خواهی شد . و مرداب هرگز به دریا نمی رسد . فقط رودخانه است که می تواند به دریا برسد . بی اغاز و بی پایان ، همواره روان باش تا دریا دور نباشد . هر قدر هم که دور باشد ، دور نخواهد بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 13:24  توسط عسل امير  | 

عشق يعني

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 11:16  توسط عسل امير  | 

شكوندن دل

واسه شكوندن  يه دل فقط يه  لحظه وقت ميخاي

 ولي براي اينكه از دلش در بياري

شايد هيچ وقت فرصتي نباشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 13:1  توسط عسل امير  | 

هيچ

به خاطر هیچی زندگی نمیکنم !!!!!!!!!!!!!!
پرسید:


به خاطر كی زنده هستی؟ با اینكه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم

"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هیچ كس. پرسید پس به خاطر چه زنده

هستی؟ با اینكه دلم فریاد میزد "به خاطر تو" با یك بغض غمگین گفتم به

خاطر هیچ چیز. ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حالیكه اشك

تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسی كه به خاطر هیچ زنده

است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 12:36  توسط عسل امير  | 

اي كاش

sayeh-copy.jpg

من از دیوار همسایه

طنابی قرض خواهم کرد

به امیدی که باز آیی

زمان را , دار خواهم زد!!

شبانی می شوم , شبگرد

ولی فارغ ز هر گله!

تمام خواب را از خود

رهاتر می کنم امشب!

تو نور شعر من بودی

تو در آغوش من آذین

و در شب های بیتابی

تو از من خواب می خواهی؟؟!!

دو چشمم بی تو گریان است

غمین و سرد و بی باور

و از تو خواهشی دارم

کمی ساده و شاید دور از منطق..

بیا زیبای مو مشکین

بیا تا آخرین قطره

بمان با گریه های من...

تو را آغوش می گیرم

و دستانم در آن لحظه

شود چتری به روی بازوان تو

و از تو , تا ابد

تا لحظه میعاد

می خوانم...
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 12:29  توسط عسل امير  | 

يه فرصت ديگه

اگر یه فرصت دیگه به من می دادی

این بار بهت می گفتم که برات می میرم

این بار بهت میگفتم چقدر دوستت دارم

این بار دستاتو محکم میگرفتم

این بار وقتی بغلم میکردی منم محکم بغلت می کردم

این بار دیگه نمی گذاشتم ازم جدا بشی

این بار باهات میومدم تا آخرش

عاشقونه پا به پات

این بار ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم بهمن 1388ساعت 8:37  توسط عسل امير  | 

يه شب

یه شب... یه دل تنگ... یه یاد كهنه... یه یار قدیمی...
داره باورم میشه كه از یادم میری بیرون... از خاطراتم... چه قدر ازم دور شدی... و چه قدر غریبه... همون غریبه آشنای من كه یه روزی از 100 فرسخی می شناختمت... اما حالا صداتم با من بیگانه است...
دیشب وقتی چشمهام رو روی هم گذاشتم تصویر تو در ذهنم نقش بست اما تار بود.... درست نمیدیدم...
دیشب دلم برات تنگ شده بود... دلم همیشه برات تنگه... از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و دستات تو دستم بود....
همیشه ازم دور بودی.... همیشه....
دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد....
دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت...
دیشب دلم هواتو كرده بود....
دیشب...
اما تو نبودی.... تو كنارم نبودی... حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت..
دیشب شب بدی بود...
واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل یه فیلم... خیلی سریع... بعضی جاهاش هم  stop می كردم و به چشمات خیره می شدم...( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده )
اما بالاخره تموم شد...وقتی خوب به همشون فكر كردم.... یه تصمیم جدید گرفتم...
یه قلم... یه كاغذ... یه جفت چشم بارونی... و یه پنجره بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ... از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات... از دلتنگی هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر اینكه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینة من
یه پاكت نامه... یه عكس یادگاری... یه دل شكسته... یه دست لباس...
راه افتادم و رفتم... رفتم و رفتم تا به مقصد رسیدم... یه گوشه خالی... كنار یه قبرستون ... یه قبر خالی... بی نام و نشون...نامه ات رو بوسیدم و گذاشتم تو قبر خالی... بعد هم عكست رو گذاشتم روش... بعد هم خاك ریختم... خاك ... خاك... خاك
یه قبر... یه شمع... یه شاخه گل... یه دل تنگ...
حالا دیگه جات مشخصه ... حالا دیگه لازم نیست دنبالت بگردم... از این به بعد میام این جا... هر وقت دلم گرفت... هر وقت دلم هواتُ كرد... هر وقت خواستم بیام پیشت میام اینجا... دیگه لازم نیست تو خیابونا دنبالت بگردم... تو كوچه ها... تو خاطرات... دیگه منتظر برگشتنت نمی مونم... دیگه منتظر تلفنت نیستم... آخه دیگه مطمئنم كه تو مردی و جات هم گوشه یه قبرستون بی نام و نشونه
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 10:54  توسط عسل امير  | 

در حسرت نگاهت

در غروب روزگارم، در حسرت نگاه مهربانت، به باغ تنهایی و غربت قدم گذاشتم؛

چون تو گفتی بیا آمدم، آمدم تا با تو باران را ببویم و بفهمم،

آمدم تا تو بر زخم کهنه قلبم مرحمی باشی،

ای عزیزی که صدایت لحظه ها را به بوی بهار پیوند می زند.

وقتی پر پرواز در آوردی و رفتی، ماه شبهایم با دیگر ستاره ها همنشین شدی،

لحظه هایم سوخت و قاب دل از شکوفه های آرزو خالی شد.

چرا نگاهت را از پنجره های خشک وجودم برداشتی و بیصدا وداع کردی؟

صدای پرستوها را می شنوم که از تو یاد می کنند.

اکنون بغض شکسته را در وجودم قربانی خواهم کرد تا به حرمت تو هرگز نبارد.

من اسیر کوه دردم و خیالم گرفتار خزان چگونه بخوانم و بمانم ای شاهزاده روح و خیالم؛

اگر از سرزمین خسته دلم گذشتی به حرمت خدا و اشکهایم شاخه گلی بر مزار آرزوهایم بگذار

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 10:17  توسط عسل امير  | 

مرا ميشكستي

اگر ماه بودم ؛ به هرجا که بودم ؛
سراغ تورا از خدا می گرفتم
وگر سنگ بودم ؛ به هرجا که بودی؛
سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید
شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ؛به هرجا که بودم
مرا می شکستی ؛ مرا می شکستی !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 11:12  توسط عسل امير  | 

تو بيا

از دل شب قدم زنان می آیم و می آیم

تا دوقدمی صبح هم آمدم

اما اینجا همیشه گرگ و میش است

هیچ زمان طلوع خورشید، رنگ صبح، شبنم صبحگاهی راندیدم

حسرت روشنائی دارم

اینجا همیشه شب به نیمه رسیده ست

اینجا همه خوابند و من بیدارم

هیچ زمان دو چشم من سرسازش ندارند

غزل غزل رقص در دلم مرده است

قطار قطار احساس از دلم رفته ست

بغل بغل نت های شادی، اسیر در مضراب گیتار زندگی ام شدند

دریا دریا عطش هیجان جوشش و خروش ، در وجودم طغیان دارد

بیم از آن دارم که درحسرت دیدار فردائی روشن

در دهان گود زمین درخاک کشیده شوم

باز هم درتاریکی مطلق

پس تو به دیدارم بیا، توئی که در سرزمین نور و شادی و روشنائی

 غرق هستی

سوغاتی از دیار جنبش و شعف برایم باخویش بیار

تو به دیدارم بیا

که دلم بس تنگ است و ره بسته ست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 11:10  توسط عسل امير  | 

هواي آمدنت

2vuez3a.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 9:35  توسط عسل امير  | 

من آن موجم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 10:35  توسط عسل امير  |